من و باران
باران که بارید...
آسیاب آبی قلبم دوباره گردش آغاز کرد...
خون در رگهای خشکیده ام دوباره جریان گرفت...
مرغ عشق باغ دلم دوباره آواز سر داد...
و...
گلستان وجودم جانی دوباره گرفت...
کاش...
باران بداند زندگی را برایم به ارمغان آورده است...
کاش...
باران ، هرگز باریدن را فراموش نکند...
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 9:35 توسط Foozi
|